تبليغاتX
Taba53
...و با فیلتر شکن یک روز.............................وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره۱۰دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره۲۰،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:42  توسط Mirzog | 
 

هر کس از کنارش رد میشد با حسرت به لباسهای شیک و گرانقیمت او نگاه می کرد و به او حسودی اش میشد. اما خودش هیچ علاقه ای به لباسهای زیبا و گران نداشت. ترجیح میداد ارزانترین و ساده ترین لباسهای دنیا را بپوشد اما در عوض بتواند یک قدم راه برود یا دو قدم بدود. دلش میخواست برود وسط بازار بایستد و داد بزند قدر اینکه میتوانید راه بروید را بدانید. نعمت پوشیدن این لباسها در مقابل نعمت راه رفتن هیچ است. توی این فکرها بود که یک نفر به او اشاره کرد و از فروشنده پرسید: آقا! این کت و شلوار چند؟

 

به قلم محمد مبینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:38  توسط Mirzog | 

 

مغز نیست یک مخابرات متروکه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:20  توسط Mirzog | 

سر مشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت                     

گل کردن لبخندهای همکلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

                                             ترس از معلم،حل تمرین،پای تخته

                                             آن روزهای بی کلک را یادمان رفت

                                             راه فرار از مشق های زنگ اول

                                             ای وای ننوشتیم آقا،یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش بخیر، اما خدا را یادمان رفت

                                             در گوشمان خواندند رسم آدمیت

                                             آن حرفها را زود،اما یادمان رفت

                                             فردا چه کاره می شویم موضوع انشاء

                                             ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تکلیف بابا بود و خط خورد

تکلیف فردا ،نان و بابا یادمان هست ؟!!!


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:56  توسط Mirzog |