![]() |
![]() |
|
| ...و با فیلتر شکن یک روز.............................وبلاگ خدا را باز خواهم کرد |
|
اهل دانشگاهم روزگارم خوش نیست استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟ در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت. اهل دانشگاهم! آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان، من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:42 توسط Mirzog |
|
|
هر کس از کنارش رد میشد با حسرت به لباسهای شیک و گرانقیمت او نگاه می کرد و به او حسودی اش میشد. اما خودش هیچ علاقه ای به لباسهای زیبا و گران نداشت. ترجیح میداد ارزانترین و ساده ترین لباسهای دنیا را بپوشد اما در عوض بتواند یک قدم راه برود یا دو قدم بدود. دلش میخواست برود وسط بازار بایستد و داد بزند قدر اینکه میتوانید راه بروید را بدانید. نعمت پوشیدن این لباسها در مقابل نعمت راه رفتن هیچ است. توی این فکرها بود که یک نفر به او اشاره کرد و از فروشنده پرسید: آقا! این کت و شلوار چند؟
به قلم محمد مبینی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:38 توسط Mirzog |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:20 توسط Mirzog |
|
|
سر مشق های آب بابا یادمان رفت رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت گل کردن لبخندهای همکلاسی در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت ترس از معلم،حل تمرین،پای تخته آن روزهای بی کلک را یادمان رفت راه فرار از مشق های زنگ اول ای وای ننوشتیم آقا،یادمان رفت آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم جدیت تصمیم کبری یادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ کردیم یادش بخیر، اما خدا را یادمان رفت در گوشمان خواندند رسم آدمیت آن حرفها را زود،اما یادمان رفت فردا چه کاره می شویم موضوع انشاء ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت دیروز تکلیف بابا بود و خط خورد تکلیف فردا ،نان و بابا یادمان هست ؟!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:56 توسط Mirzog |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
حرم امام رضا (ع) صحن حرم امام رضا(ع) یک اسکرین سیور زیبا از مکه فونت نستعلیق آموزش فتوشاپ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان متفرقه عکس |
|
RSS
|